سلام
پریروز من از سرکار رفتم خونه آماده شدم که برم خونه ماهکم. هنوز من با بابای ماهکم رودروایسی دارم و یکم خجالت می کشم.
ماهکم گفت بابا می خواد بره اونیکی خونه واسه تعمیرات. منم گفتم ۱ساعتم یک ساعتهه
ساعت ۶ از دره خونه راه افتادم افتادم تو اتوبان. نهههه ترافییییییک این اتوبان ترافیک نداشت
اما اونروز مثل اینکه فهمیده بودن من عجله دارم کلی بهم حال داده بودن ساعت ۷ من هنوز تو اون اتوبان بودم
ماهکم زنگ زد
گفت کجایی گفتم هنوز اینجام.
فک کنم این شکلی شد.
منم کلی این شکلی
خلاصه ساعت ۸:۳۰ رسیدم دم خونه ماهکم. بابای ماهکم تو پارکینگ بود. سلام کردم و گفت شما بفرماید بالا من الان می یام
ماهکم دم در وایستاده بود. سلام و احوال پرسی و بعدم رفتم تو خونه با مامان ماهک سلام علیک کردم و نشستم.
ماهکم رفت آماده شه تا بریم بیرون. تو همین حین بابای ماهکمم اومد تو خونه و دوباره من این شکلی.
رفتیم بیرون و یه چرخی زدیم و در حین رد شدن از یه خیابون یه بوی جیگر باهال خورد به این دو تا دماغامون. من و ماهکممم این شکلی
دور زدم و رفتیم دم جیگرکیه. آخه بنده الان تو رژیمم و از پیتزا و ساندویچ و برنج محروم. ماهکم گفت اینجا نخوریم و بریم بام کرج. منم موافق
خیلی وقت بود جیگر نخورده بودم فک کنم ماهکمم همینطور. رفتیم سر راه دوغ کوچیک پیدا نکردیم. یه دوغ خانواده گرفتم و ماهکمم گفت یعنی می خوای این همه رووووووو
رفتیم بام و منم روکش ماشینو پهن کردم ( یه جورایی سفره پهن کردم) بعدم یه ماهکم گفتم بیا سفره پهنه. ماهکم اومد بیرون دیدم داره میلرزه. واقعا هوا سرد بود. گفتم بشین من جلو باد نشستم.
جاتون خالی عجب حالی داد. کلی کیفول شدیم. لغمه آخرم نصف کردیم و دیدم نههههه این ماهکم اگه تا ۱دقیقه دیگه تو ماشین نباشه یه سرمای توپ خورده. گفتم زود برو تو ماشین تا من اینارو جمع کنم.
همه چیو جمع کردم بردم بزارم صندوق عقب صندوقو زدم ماهکم. زود اون درو ببند!!!!!
زفتم تو ماشین سریع بخاریه ماشین و زدم. شیشه های ماشین بخار کرد. اون موقع بود که احساس کردم منم سردم شده. هنوز پائیز شروع نشده بود اما هوا هوای پائیزی بود اونشب.
پ ن : اما این شیشه های بخار کرده هم مزیتی داره هااا
سلام
من از روز اول وبلاگتونو می خوندم.
راستش من و شوهرم (آرش) هم مثل شما بودیم با همین اشتیاق و عجله واسه به هم رسیدن.واسه هم می مردیم.
آخه ما ۳ سال با هم دوست بودیم.دوست که چه عرض کنم.رسما ۳ سال با هم زندگی می کردیم.اونموقع ها که آرش می خواست بیاد خواستگاری ما سر از پا نمیشناختیم.از فکر اینکه بالاخره همه این سختی ها داره تموم میشه قند تو دلمون آب میشدیم...
با هم عقد کردیم.انقدر سریع همه چی جور شد که خودمون هم باور نمی کردیم.پارسال تو دی بود.
از اون روز تا حالا دقیقا هفته ای یک بار ما با هم یه جوری دعوا می کنیم که انگار دو تا غریبه ایم...درسته که فرداش آشتی می کنیم و تا آخر هفته هم واسه همدیگه میمیرم...
نه اینکه فکر کنین علاقه مون به هم کم شده یا واسه هم تکراری شدیم نه اتفاقا الان خیلی بیشتر همدیگه رو دوست داریم...
میدونین دلیل این همه اعصاب خوردی و دعوا چیه؟
من تحملم در مقابل مشکلات خیلی کمه...یعنی راستش مثل اکثر جوون ها تو رفاه بزرگ شدم.ما هیچ وقت مشکل مالی نداشتیم...
آرش دانشجوئه .با سرمایه ای که از پدرش گرفته یه کاری را انداخته ولی ....
ما هیچی الان نداریممممم
مامانم اینا نمیدونن که ما از اونجا درآمد درست و حسابی نداریم یعنی من نخواستم بدونن.
نه اینکه بگم آرش کم کاری می کنه.نه.هیچی جور نمیشه و منم اصلا تحمل ندارم...
به خدا از فکر اینکه سال دیگه چه جوری میخوایم عروسی کنیم و بریم سر خونه زندگیمون دیووووونه میشم.
یانا رو گفتم که شما ها هم خوب فکراتونو بکنید ببینید می تونین با مشکلاتی که تو زندگی هست (حالا واسه ما مالیه)هر جور مشکلی که پیش بیاد کنار بیاین یا نه؟
نمیگم دوست داشتن مهم نیست اگه نبود که من تا حالا حتما از آرش جدا شده بودم..ولی تو رو خدا همه جوانب رو در نظر داشته باشین.
موفق باشین .بای
مبارکه مبارکههههههههههههههههههههه. پس بالاخره به هم دارین می رسین. واییییییییییییییی شیرینی شیرینی!!!!!
ماهک خانوم انگشترت خیلی ماه بوداااااااا
ایشالا خوشبخت شیییییییییییییی مادررر
سلام مژده جونم. مرسی عزیزم .خوده انگشتره از عکسش خوشگل تره (دونقطه دی )
از تبریکتم ممنون .شیرینی هم میدیم (چشمک)
سلام ماهک جون و پیشول جون
مبارک باشه به هم رسیدنتون. من و آقای همسر هم تو دوران نامزدی تا وقت پیدا می کردیم می رفتیم سراغ خوردن هی یادش بخیر
سلام غنچه خانوم
مرسی بابیت تبریکت
تا اطلاع ثانوی من در حالت رژیم به سر می برم و ماهکمم به خاطر من چیزی بیروون نمیخوره
و این مسئله اصلنم خوب نیس. شاید مجبور شم تحریمم رو لغو کنم
بازم سر بزن