از اون شب چیز های کمی یادم مونده انگاری که همش خواب بود جز چند تیکه کوچیک یکی وقتی که ساعت ۲ در حیاط رو بستم و اومدم بیرون.اون حس که هی... الان مامان اینها خوابن و نمیدونن تو کجایی ...حس دیگه ای که یادمه مال وقتیه که تو اون کوچه نگه داشتی و آروم بغلم کردی .جالبه هیچی از خودت یادم نمیاد فقط بغلت یادمه! با وجود اینکه ساعت ۲ نصفه شب بود با وجود اینکه منو تو توی کوچه بودیم و اگه یه ماشین گشت ردمیشد هیچ جوابی نداشتیم بدیم ...با وجود اینکه مامان اینها نمیدونستن من بیرونم ...با وجود همه اینها تنها حسی که داشتم آرامش بود ! اگه اون شب تو بغلت گریه نمیکردم نمیدونم کارم به کجا میرسید! یه حس دیگه هم یادمه اونم عصبانیته! مال وقتیه که زنگ زدی به مامانت .وقتی که گفتی چیزه مهمی نبود ....(نبود؟) وقتی که گفتی من تا ۲۰ دقیقه دیگه خونم! (!!؟؟) وقتی که فهمیدم تو یه نفر تنها نیستی تو یه نفری تو یه خونواده . من فقط با تو طرف نیستم خونواده ات هم هستن! هیچ چیزی فقط بین من و تو نیست ! حتی یه قرار پنهانی !
اگه یه بار دیگه مهتاب بهم زنگ بزنه احتمالا اینم به اتهام های من اضافه میکنه ! که نه تنها این تو بودی که همیشه دنبال برادر من بودی!!! حتی وقتی که باهات بهم هم میزنه باز نصفه شب بهش زنگ میزنی مجبورش میکنی نصفه شب بیاد دنبالت! خوب راست میگه دیگه مگه نه ؟!
به هر حال بابت اون شب ممنون
خوشحالم که بازم نوشتین
نمیخواین تعریف کنین که چی شد؟
سلام
چی شد. دلم از اونروز براتون تنگ شده و همش نگرانتونم
خوشحالم که برگشتید
سلام خدایا شکرت ... ازینکه دوباره برگشتید و ارتباط دوستانه و عاشقانه تونو ادامه میدید خیلی خوشحالم . امیدوارم بهترین اتفاقات براتون بیفته ... خدانگهدار