پرده رو زدم کنار درخت روبروی در خونه مثل احمقا داشت تکون می خورد. در خونه رو که باز کردم تازه فهمیدم چقدر اون بیرون سرده. سرد بود؟ نبود؟ نمی دونم اما دلم نمی خواست چیزی بپوشم. راه افتادم. مخم داغ بود و تنم یخ. دلم نمی خواست دستامو بکنم زیر بغلم و گرمشون کنم. لج کرده بودم با خودم. می خواستم هرچه زودتر به اون کوچه برسم. قدمامو تند کردم. انگار کسی منتظرم بود. بود؟ نه!
پیچیدم داخل کوچه همون کوچه پهن و تاریک. کوچه نبود یه بیابونی بود. جایی که همش خاطره بود ذره ذره خاکش با من حرف می زد. مثل شلاق سرما می خورد تو صورتم. یاد پترس افتادم. عجب جونی داشت انگشتشو تا صبح تو اون سوراخ نگه داشته بود. بیشتر از بینیم قلبم بود که مثل یه تیکه سنگ یخ زده بود. آخرین بار رو یه تخته سنگ نشسته بودم و پاهامو زیر شکمم جمع کرده بودم و سرم و گذاشته بودم رو زانوهامو زار زار گریه کرده بودم. مثل کسی که عزیزشو از دست داده بود. داده بودم؟ آره رفته بود من و به یکی فروخته بود. به دلش. قطره اشک همچین روی صورتم سر خورد که صاف و بدون توقفی ریخت رو همون خاکای کوچه و بعدش جای حرکت اشک همچنان سرمایی رو احساس کرد که تنم لرزید. صدام تو گلوم دنبال یه راه می گشت که بزنه بیرون مثل یه کوه آتشفشان که گدازه های آتیشش از دهانش دنبال راه خروج می گرده. با تمام وجود ریختم بیرون هق هق گریه هام بود که بدنمو گرم می کرد. نمی دونم تا کی ادامه داشت اما کل بدنم خیس شده بود. انگار صدای هق هقم به اون بالایی رسیده بود. قطره های خنک بارون بود که دونه دونه روی صورتم می ریخت و گرمای اشکامو از بین می برد. چرا؟ چرا؟ چرا؟ فقط همین کلمه انگار تو دنیا معنی سئوالی داره. کاش جوابشو می دونستم. کاش می گفت چرا. اصلا به من فکر می کنه. پشیمون نیست؟ چی کار کردی با من تو. لبام سر شده بود یاد گرمای لباش افتادم و بازم زدم زیر گریه. یه دل سیر گریه کرده بود و نا برای برگشت نداشتم. اما یه جا آروم شده بود. قلبم.
رسیدم دم خونه و کلید و چرخوندم. رفتم تو خونه و در و پشتم بستم. اتاقم جایی که همیشه تختشو از همه جاش بیشتر دوست دارم. چون با تموم خستگی که داری راحت قبولت می کنه و آرومت می کنه و کافیه که روش دراز بکشم تا با همین لباسای بارونی به یه خواب عمیق ببردت. فقط افتادنم رو تخت رو حس کردم و یه آه که از ته قلبم زد بیرون
کاش آنقدر زلال بودیم که عاشقانه می نوشتیم
کاش اونقدر زلال بودم که خواسته هاتو تو چشمام می دیدی
کاش اونقدر زلال بودی که بدیهام رو تو خودت حل می کردی
پ ن : خوب بود آدم آنقدر زلال بود که نیازی به نوشتن عاشقانه ها نداشت.