سلام
خوب دیشب بالاخره ما رفتیم خونه ماهک اینا برای صحبت در مورد مهریه و قرار روز عقد وعروسی
فکر کنم گفته بودم که بابای من با مهریه ای که ماهک درخواست کرده بود مخالف بود به قول خودش می گفت تو خانواده ما مهریه بالای 500 تا نداشتیم. حالا چطوری با مهریه 1360 تا موافقت کنم.
ما یه 1 ساعتی دیر رسیدیمو بابا هم که دید دیر وقته سریع رفت سر اصل مطلب و موضوع رو عنوان کرد و گفت یه چنین مشکلی هست. پدر ماهکم هم که انتظار یه چنین صحبتهایی رو نداشت جا خورد که یعنی چی
بذارین یکم واضح تر صحبت کنم. بابا مامان و در کل خانواده ماهکم دیدشون رو مهریه با دید پدر مادر من فرق می کنه. هرچند در کل یک نیت رو دنبال می کنند اما خوب پدر مادر ماهکم می گن مسئله مهریه مال ابتدای زندگیه و فقط برای استحکام اولیه زندگی مهمه و وقتی ما با اصل موضوع که من بودم موافقت کردند مسئله مهریه براشون در درجه دوم سوم قرار داره .
اما پدر مادر من می گن 99 درصد اگه زندگی رو از دید مثبت بگیریم 1 درصد هم باید از دید دیگه به این مسئله نگاه کنیم و اگه این دوتا زندگیشون با هم نسازه اونوقت این شازده باید بتونه از زیر دینش به ماهکم خانوم در بیاد.
پدر ماهکم گفت البته این محکم کاریها برای 5 . 6 سال اول زندگیه و بعدا این آقایون یادشون میره که اصلا مهر زنشون چدر بوده.
در ثانی اگه خدای نکرده بخواد زندگی این دو نفر با هم نجوشه اون مهریه دردی رو هم دوا نمی کنه و تاثیری در روند زندگی این دو جون نخواهد گذاشت. خلاصه سرتونو درد نیارم. از یه طرف پدر بنده بحث می کرد از طرف دیگه بابای ماهکم ادامه می داد.
وقتی هم که حرف 2طرف یه جورایی منطقی باشه به نتیجه لازمه نخواهند رسید. یکمم از خودم بگم که اونقدر انگشتای پامو رو زمین فشار داده بودم که موقع برگشتنی وقتی رو گاز و کلاج فشار می آوردم درد می کرد.
ماهکمم که رفته بود تو اتاقشو نقاشی می کشید.
گفت یه بار خواستم صدات کنم بیای پیش من اما از مامانت خجالت کشیدم آخه درست کنار من نشسته بود و به هیچ وجه نمی شد قایمکی ندا بده.
آخرش پدر من تسلیم شد و با 1001 سکه پرچم سفید و برد بالا.
میون صحبتهای بابا اینا مامان ماهکم آروم بهم گفت پیشول جان انقدر ناراحتی که هیچی نخوردی یه چیزی بخور آخه اصلا انتظار این حرفها رو نداشتی. واقعیتشم همینطور بود و کلی حرص خورده بودم.
حالا این مسئله تموم شده به مامان می گم آخه بابا به ماهکم بگین بیاد ایشون باید بله بگن آخه
مامانمم بعد از هزار تا چراغ زدن من دوزاریش افتاد و گفت ماهک جانم بیان نظرشونو بدن. خلاصه ماهکمم اومدو گفت وقتی حرف من و پیشولم رو قبول نکردین هرچی پدرم بگن قبول می کنم و بله رو داد. بابا هم از من پرسید تو هم موافقی و منم گفتم بله و مامان پا شد روی ماهکمو بوسید و بعدشم روی منو و مامان ماهکمو بغل کرد و به همین ترتیب مامان ماهکم و 2 پدر با ما 2تا یه روبوسی کردن. این وسط فقط منو ماهکم روی همدیگرو نبوسیدیم و کلی من غصه دار شدم.
بعد از این قسمت هم شیرینی رو پخش کردنو ماهکم گفت بفرما آقای بداخلاق اون موقع متوجه نشدم ماهکم چی گفت تا امروز که برگشت گفت چقدر بداخلاق شده بودی. خوب حقم داشت اینو بگه آخه کلا منم مثل ماهکم از این بحثها خوشم نمی آد.
به نظر من این قسمت سخت ترین قسمت ماجرا بود که خداروشکر آخرش به ماچ و بوسه ختم شد. قراره یه مهمونی مختصر بگیریم تا خانواده های نزدیکم مطلع بشن یه جورایی نامزدونگ
اینا حرفای من بود و تو پست بعدی ماهکم هم در مورد دیشب و اینکه چی کارا کرده توضیح می ده
پ ن : این دنیامو مدیونه توام ماهکم